دلنوشته های یه بچه ی طلاق...

اینجا یه بچه ی طلاق می نویسه از روزایی که پشت سرگذاشته و روزایی که پیش روداره

تبلیغات تبلیغات

کارای مونده

امروز صبح بعدمدتها قرانو شروع کردم حس خوبی داشت...ارامشش قشنگ بود...خواهرپیشم موند وبقیه رفتن بیرون...حالا بشین پاشوهای من تا ساعت ۳ وساعت ۳رسما بیهوش شدم از خستگی..این درحالی بود که به خواهرم میگفتم نزاری خوابم ببره ها بعد غذا خوابم ببره صفرا اینا کلا قاطی...میگفت بخواب یکم استراحت کن...ومن تا حدودای ۶خوابیدم ..البته به این صورت که ده دقیقه یه بار از خواب میپریدم:/وباز خوابم میبرد..بیدار که شدم دیدم حوصلش خیلی سررفته اما پادرد چندروزم نمیتونست باعث هیچ
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها