دلنوشته های یه بچه ی طلاق...

اینجا یه بچه ی طلاق می نویسه از روزایی که پشت سرگذاشته و روزایی که پیش روداره

تبلیغات تبلیغات

روزمرگیا

دیروز فقط دوس داشتم بزنم بیرون ...قبلش نمیدونم خود مامان...یا یکی ازدختر خاله ها پیام داده بود که ما پس فردا میریم بیا خونه ی خودمون ...خونه ی بابابزرگ نیستیم ...من ف.ی.ل..کارنمیکرد اینجا پیام دادم...خلاصه منم اون لحظه جواب ندادم... یه کاری داشتم نزدیکیای خونشون گفتم اونو تموم کنم بعد شاید یه سر زدم خداحافظی ...بعدا نگن نیومد قهر کرد..البته هرکاریم کنم میگن دیگه...واینبار واقعا برام مهم نیس...خلاصه کارم تموم شد و از اونجایی که دختر خاله ها انتن نداشتن زنگ
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها