دلنوشته های یه بچه ی طلاق...

اینجا یه بچه ی طلاق می نویسه از روزایی که پشت سرگذاشته و روزایی که پیش روداره

تبلیغات تبلیغات

تولد مامان

یه ربع دیگه تولد مامانه وما قهریم:)...۲۸ساله شاید بیشتر ارزوم بود یه بار مادرم درک ومعنی مادر ودخترو بهم بده ولی هیچ وقت اولویتش نبودم واین همیشه سختترین بود برام اما صبور بودم تلاش میکردم..از خودم گذشتم ..هرحرفی رو تحمل کردم اما...مامانم براش مهم نبود وهمون محبت جلوی چشام نثار ادمایی میشد که نه ارزششو داشتن نه ارزش مامانو میدونستن ...نمیدونم یکی بگه پاشو برو گمشو ..برو بیرون از این خونه چه حالی میشه بعدش وقتی کمم نزاشتی از هرلحاظ وقتی هر خون دل هرکسی از
ادامه مطلب

کارای مونده

امروز صبح بعدمدتها قرانو شروع کردم حس خوبی داشت...ارامشش قشنگ بود...خواهرپیشم موند وبقیه رفتن بیرون...حالا بشین پاشوهای من تا ساعت ۳ وساعت ۳رسما بیهوش شدم از خستگی..این درحالی بود که به خواهرم میگفتم نزاری خوابم ببره ها بعد غذا خوابم ببره صفرا اینا کلا قاطی...میگفت بخواب یکم استراحت کن...ومن تا حدودای ۶خوابیدم ..البته به این صورت که ده دقیقه یه بار از خواب میپریدم:/وباز خوابم میبرد..بیدار که شدم دیدم حوصلش خیلی سررفته اما پادرد چندروزم نمیتونست باعث هیچ
ادامه مطلب

سوم شهریور

خوب کارای امروزم ۳شهریور از تصوراتمم بهتر پیش رفت...فقط عذاب وجدان اینو دارم قرانمو تا این لحظه نخوندم واین حس خوبی نداره ...من میخوام قرائت میگن نذر میگن نمیدونم اما ۴۱روزه ی سوره ی حشرو بخونم وادا کنم وامروزم که روز دومه وگذشته نمیدونم میتونم الان مال امروزو ادا کنم وچند ساعت دیگه مال فردا رو یا نه الان فردا شده وباطله برام سواله این همش این وسط:/مرجعم ندارم:/ خلاصه که طبق الگوریتم خودم جلو میرم الان اینو روز دوم میخونم وصبحم مال روز سوم انشاالله خدا به
ادامه مطلب

چهارم شهریور

دیشب ۳ خوابم برد وصبح ۴ شهریور طبق معمول ۸ازخواب بیدار...از بدشانسی علائم چندوقت پیشو باز دارم واز دهن خشکی که معلوم نیست علائم چیه کلافم ...فک کن ازخواب بپری از خشکی دهن حتی بزور نفس بکشی...یه پارچ اب بخوری باز تشنت باشه وبعدش دهنت درعرض چنددقیقه خشک ..‌واقعا دیگه موندم ازچیه...من که ازمایش قند خونم دادم یعنی اشتباه شده باشه؟نمیدونم...ولی واقعا از تشنگیهای بیش از حد وخشکی وشرمنده دستشویی رفتن کلافم:( منی که شبانه روز درحال پیاده روی بودم صدمتر میرم نفس کم
ادامه مطلب

به کی باید پناه برد؟

۲۶ روز پیش که از شب قبلش خونه ی بابابزرگ منتظر مامانم بودم ..که فردا بیاد باز باهم باشیم...وصبح حتی باوجود خستگیای همیشه وبی وقفه ی خونه ی بابابزرگ باوجود ضعف دلم نمیومد چیزی بخورم تا مثلا مامانم بیاد:) گفتم مامان خستس هم چایی اماده باشه اگه صبحونه نخورده باشه...هم شربت...ویه چیزی میخوریم باهم..کنارمامانم...تاکید میکنم کنار مامانم...وبعد طبق معمول باز صفر تاصد خونه ی بمب ترکیده...مامان اومد واز اول حتی وقت ورود دعوا داشت سرهیچ...
ادامه مطلب

روزمرگیا

دیروز فقط دوس داشتم بزنم بیرون ...قبلش نمیدونم خود مامان...یا یکی ازدختر خاله ها پیام داده بود که ما پس فردا میریم بیا خونه ی خودمون ...خونه ی بابابزرگ نیستیم ...من ف.ی.ل..کارنمیکرد اینجا پیام دادم...خلاصه منم اون لحظه جواب ندادم... یه کاری داشتم نزدیکیای خونشون گفتم اونو تموم کنم بعد شاید یه سر زدم خداحافظی ...بعدا نگن نیومد قهر کرد..البته هرکاریم کنم میگن دیگه...واینبار واقعا برام مهم نیس...خلاصه کارم تموم شد و از اونجایی که دختر خاله ها انتن نداشتن زنگ
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها