دلنوشته های یه بچه ی طلاق...

اینجا یه بچه ی طلاق می نویسه از روزایی که پشت سرگذاشته و روزایی که پیش روداره

تبلیغات تبلیغات

به کی باید پناه برد؟

۲۶ روز پیش که از شب قبلش خونه ی بابابزرگ منتظر مامانم بودم ..که فردا بیاد باز باهم باشیم...وصبح حتی باوجود خستگیای همیشه وبی وقفه ی خونه ی بابابزرگ باوجود ضعف دلم نمیومد چیزی بخورم تا مثلا مامانم بیاد:) گفتم مامان خستس هم چایی اماده باشه اگه صبحونه نخورده باشه...هم شربت...ویه چیزی میخوریم باهم..کنارمامانم...تاکید میکنم کنار مامانم...وبعد طبق معمول باز صفر تاصد خونه ی بمب ترکیده...مامان اومد واز اول حتی وقت ورود دعوا داشت سرهیچ...
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها